مشاور ازدواج و خانواده
سخنرانی مشاوران سایت در زمینه ازدواج و خانواده پنج شنبه ها ساعت نه شب.
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه دوازدهم بهمن 1393
سلام.من خانم 29 ساله ای هستم که 2سال پیش با آقایی که 5 سال ازم بزرگتر بود و اهل و ساکن یک شهر دور ازدواج کردم.قبل از عقد ایشان گفتن من آرزوم بوده که توی شهر شما زندگی کنم و با ازدواج با تو زودتر به این آرزوم میرسم.قرار شد توی شهر من زندگی کنیم و با هم ادامه تحصیل بدیم ( هردو پزشک هستیم ).1 هفته بعد از عقد ایشان گفتن من نمیتونم بیام تو شهر شما زندگی کنم و هزارتا دلیل آوردن بعد از چند ماه دعوا و قهر، قرار شد به طور موقت برای چند ماه در شهر ایشان زندگی کنیم .بعد عروسی اخلاق و رفتارش خیلی تغییر کرد.گفت حق نداری پدر و مادر و آشناهاتو ببینی ( میگفت تو خیلی لوسی و هر 2 ماه یکبار حق داری خانواد تو ببینی تا وابستگیت به خانوادت کم بشه )، از خونه که میرفت در را روی من قفل میکرد،همش سر همه چیز باهام دعوا میکرد و به پدر و مادرم بی احترامی میکرد، به همه بدبین بود و دائم تلفن منو کنترل میکرد و اجازه ارتباط با دوستا و خانواد مو نمیداد،به قولش عمل نمیکرد و دائم تصمیمش عوض میشد ،فقط 2 روز در هفته سر کار میرفتم اونم 4ساعت، مادرش میگفت تو باید بری کار کنی پسرم خسته میشه.اجازه هم نمیداد درس بخونم برای ادامه تحصیل.خلاصه به همه ی کارام ایراد میگرفتن. ..بنظرتون توی اون شرایط من باید چکار میکردم.
برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: چجوری با این مرد زندگی کنم؟



برچسب ها: ازدواج با مرد سختگیر، ازدواج با مرد شکاک، زندگی به دور از خانواده، شوهرم در رو روم قفل می کرد،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه یازدهم بهمن 1393

سلام خدمت شما من چند ماهی از عقدم میگذره و با شوهرم همکار هستم قبل از شوهرم یکی از همکاران دیگه از من خواستگاری کرد و شوهرم بعد از اینکه از من خواستگاری کرد متوجه شد قبلا اون آقا از من خواستگاری کرده و جواب رد شنیده متوجه شد چند مدتی هم مزاحمم میشده ایشون و من با بی محلی باعث شدم دیگه مزاحم نشه اما خواستگار قبلیم نمیدونه که شوهرم در جریان مزاحمت های ایشون هست

حالا چند باری خواستگار قبلیم که یجورایی بالا دست شوهرمم هست جلو شوهرم از من تعریف کرده که باعث ناراحتی و نفرت شوهرم شده که آخرین بار همین دیروز بود اومد بهم گفت اخر زهرمو بهش میزنم میکشمش

من خیلی ناراحت شدم سعی کردم آرومش کنم که بدونه تو زندگی فقط و فقط شوهرم برام مهمه و توجه ای به اون نکنه

چند سوالی داشتم با توجه به اینکه من هم اونجا کار میکنم اما با خواستگار قبلیم هیچ گونه برخورد حتی کاری نداریم و خیلی کم میشه شاید ماهی یک بار که اون در محل کار ببینم و شوهرم مجبوره بخاطره مخارج زندگی اونجا کار کنه

آیا من از اون کار بیام بیرون؟ چندین بار به همین دلیل خواستم بیام بیرون اما شوهرم نزاشته گفته که نه بکارت ادامه بده

اما نمیدونم بار دیگه و به طور جدی تر اینو بگم و بیام بیرون

چه برخوردی کنم با این مسئله؟

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: خواستگار قبلیم همکار شوهرم هست




برچسب ها: ازدواج با همکار، مزاحمت خواستگار رد شده، دونستن هویت خواستگارهای قبلی،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه یازدهم بهمن 1393

سلام

من دختری26 ساله وفوق لیسانس دارم

باوجود اینکه خدارو شکر خداروشکر باوجود شرایط جامعه امروزی خانواده مذهبیی دارم ولی مشکل من اینه که چون بابام عشایری میکنه ومنم عاشقش هستم میدونم به خاطر من وخانواده اش ایقد زحمت میکشه وقتی یکی از دوستام من رو به یکی براازدواج معرفی میکنه همین که شرایط پسره رو میفهمم که مثلا باباش شاغله یا حتی مامانش کلا مخالفت میکنم وبا هر بهونه ای که شده رد میکنم وبه هیچ وجه حاضر نیستم حتی ببینمش چون میگم شاید من دیدم وپسندیدم ولی اون وقتی شرایط خونواده ام روفهمید نظرش عوض بشه یا حتی میگم حالا مشکلی نداشته با شه فردا اگه توزندگی یه دفعه خونواده اش روبه روم بیاره چیکار کنم.من توروستا زندگی میکنم جایی هم که زندگی میکنم همه رو اسم خونواده ام قسم میخورن یعنی خدا روشکر خونوا ده ام  خیلی خوبه.

اقا پسرا بگن ایا واقعا پسری اینطوری هستن که دختری  با این شرایط رو به خاطر شرایط خونواده رد کنن؟

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: از شرایط خانواده می ترسم




برچسب ها: پایین بودن سطح خانواده در ازدواج، عشایر و ازدواج، ازدواج عشایر، مشکلات ازدواج، موانع ازدواج،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه نهم بهمن 1393
باعرض سلام خواهش میکنم کمکم کنید من باپسر عمه ام شش سال است که دوست هستیم و در حال حاضر که همه ی فامیل از علاقه بین ما خبر دارن و منتظر این وصلت هستند اما در این بین مامانم مخالف هستند من باید چکار کنم از طرفی چون قصد ازدواج داشتیم من با پسر عمه ام راحت برخورد داشتم ویعنی به هم دست دادیم و البته کار غیر شرعی انجام ندادیم ولی بالاخره از حد نامحرم بالاتر رفته ایم و وابستگی شدید داریم از لحاظ عاطفی اما مامانم به دلیل اینکه وقتی من 5 ماهه بودم پدرم را از دست داده و مامانم به خاطر اینکه من زیر دست نامادری نباشم با عموی من ازدواج کرد و اصلا خوشبختی اول را با عموی من نداشته و مدام با هم سر اینکه مامان من زن بیوه بوده است باهم مشکل دارند با ازدواج من با پسر عمه ام راضی نیست والبته دلیل دیگری که دارد این است که پدر پسر عمه من اتباع است و در حال حاضر پسر عمه ام مدارک ایرانی خود را از طزیق مادر گرفته . به این دلایل مامانم مخالف هستن . من مانده ام بین دو راهی پا رودلم بزارم و توبه کنم از گناهایی که با پسر عمه ام داشتم ؟از طرفی مامانم همه ی زندگی من است چرا که به خاطر من از زندگی خودش گذشته است من باید چکار کنم تروخدا کمکم کنین
برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: پا رو دلم بذارم یا دل مادرم را بشکنم؟



برچسب ها: دوستی دختر و پسر، رابطه قبل از ازدواج، دوستی با پسر عمه،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه نهم بهمن 1393
تقریبا همه سایتهایی که گشتم پر شده از مظلومیت و سادگی خانومها و اینکه آقایون سرشون کلاه میزارن و ازین حرفا .که بنده اصلا به این معتقد نیستم که خانومها ساده هستند بلکه بسیار هم باهوش هستند و یکمی هم اون ورتر(شیطون) (طبق نظر علما و دانشمندان)ولی چیزی که هست اینه که احساساتشون بر منطق غالبه مخصوصا در زمینه ازدواج و انتخاب همسر .بنده خودم قبلا اقدام کردم و با اینکه خانوم کاملا من رو میشناخت ومن هم چون عهد کرده بودم که هیچ دروغی نگم لذا هر چه بودم اعم از حساب بانکی و اینکه در ابراز احساسات بخیل  نیستم و به زندگی و همسر نگاهم عاشقانه است تا جایی که طبع شاعرانه هم غلیان میکند و ازاین حرفا همه را گفتم .ولی تا طرف مقابل منو تو ابراز احساساتم بی پروا دید  و اینکه بهش گفتم که بهش علاقه دارم .ناگهان اخلاقش عوض شد .شروع کرد به بی محلی و آنچنان پدری از دل بیچاره ام درآورد که با خودم عهد کردم تا زنده ام منت این جنس را نکشم.طرف به این هم رضایت نداد و بعد از اینکه همه چیز تمام شده بود قضیه علاقه من به خودش  و جواب رد دادنش را همه جا پخش کرد و با اینکار غرور مردانه ام را شکست در کل تجربه بدی بود.بعد ازین مورد بازهم اقدام کردم و هر بار که راست میگفتم و صداقت نشان میدادم خانوم محترم با بنده کات میکرد.ولی وقتی با زبون بازی و دروغ جلو میرفتم بهم علاقه مند میشدند.واقعا چرا ؟ چرا یه پسر باید مجبور باشه که دروغ بگه تا دختر باهاش بمونه.چرا باید وقتی که با دختر حرف میزنی مجبور به ظاهر سازی باشی چون اون ازاین خوشش میاد .تقریبا به این جمله ایمان آوردم که یه پسر برای رازی کردن یه دختر به ازدواج فقط باید به ظاهرش برسه و زبون باز باشه.و بارها دیدم که دخترها پسرهایی رو انتخاب کردند که واقعا مضحک بوده. در کل من بعنوان یه پسر بخاطر تجربیات تلخ در این زمینه و شناخت نسبی که بدست آوردم دیگه قضیه ازدواج برام جدی نیست.
برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: تا زنده ام سمت دختر ها نخواهم رفت!



برچسب ها: به دخترها اعتماد ندارم، دخترها موذی ان، خیانت دخترها، دوست دخترم رهام کرد،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393
حدودا 3 ساله که با آقایی آشنا شدم.اون اصفهان زندگی میکنه و من اهواز. هر دو دانشجو هستیم.اون پزشکی و من داروسازی.رابطمون بد نبود خیلی دوستم داشت تا اینکه پارسال حس کردم یکی از دخترای فامیلشون خیلی سعی داره بهش نزدیک بشه درحالی که خودش بهم گفته بود هیچ حسی به اون دختر نداره.خلاصه یه جریاناتی پیش اومد و من باهاش کات کردم.دوباره بعد از 5-6 ماه بهم زنگ زد و گفت که من بدون تو نمیتونم زندگی کنم(البته بین این 5-6 ماه هم خیلی زنگ میزد ولی من جوابشو نمیدادم). راستش از اونجایی که خودمم دلم واسش تنگ شده بود دوباره رابطمون شروع شد.بهم گفت که توی این 5-6 ماهی که باهم نبودیم حدودا 1-2 ماه با یکی از همکلاسیاش ارتباط داشت.اون دختر اولش خوب بوده ولی بعد شروع کرده به بهونه گیری که من میخوام باهات ازدواج کنم.اگه نیای خواستگاریم آبروتو میبرم(خود منم این خانومو میشناسم و میدونم تمام چیزایی که دربارش گفته راسته).در حالی که یقین دارم که هیچ اتفاقیم بینشون نیفتاده.کلا اون اقا همیشه حدشو رعایت میکنه. حالا که رابطمون دوباره شروع شده کاملا مشخصه که از صحبت درباره ازدواج میترسه.چون رابطه ما همون 3 سال پیش هم به قصد دوستی نبود.ولی حالا میگه من با شرایطی که الان دارم نمیتونم درباره ایندم تصمیم بگیرم ولی بهت این تضمینو میدم که اگر باهم رابطه خوبی داشته باشیم و به شرایط سنی ایده آل برسیم میتونیم اون زمان به ازدواج هم فکر کنیم ولی از الان بهت نمیتونم قولی بدم. به نظر شما من باید چیکار کنم تو این شرایط؟؟؟
برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: بعد از سه سال دوستی: برای خواستگاری زوده!



برچسب ها: رابطه به قصد دوستی، خیانت در عشق، رفت با یکی دیگه، حالا برگشته،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:565)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]