مشاور ازدواج و خانواده
سخنرانی مشاوران سایت در زمینه ازدواج و خانواده هر شب ساعت21.
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393
سلام
25سالمه و قصد ازدواج دارم خانوادم دختری رو بهم معرفی کردن که جز آشنایان خانوادگی هستش و 22سالشه و به تازگی لیسانس گرفته.
راستش ازش خوشم میاد ولی یک مشکل دارم و این هستش که از نظر من دختری که لیسانس داره سنش بالا هستش! این وسط تا ازدواجم کنیم 23 سالش میشه با خودم میگم تو دانشگاه حتما با پسرها رابطه داشته! خلاصه اعتمادم به دخترهای دانشگاه تمام کرده پایینه ضمن اینکه با خودم میگم دختری که موقع دانشجو بودن که دوره خاص زندگی هستش با من نبوده نمیتونه همسرم باشه
احساس میکنم دخترهای 22به بالا پخته هستن و شور و حس شادی و نشاط دوره جوونی رو ندارن یا اگه دارن کم رنگه
نظر دوستان در این مورد چیه.

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:  حتما با پسرها رابطه داشته!





برچسب ها: خواستگار، ازدواج با دختر دانشگاهی، رابطه دختر و پسر در دانشگاه،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: محمد هاشم توفیقی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393
سلام ...................
حال روحیم اصلا خوب نیست. راستش اینطوری نبوده که من به محض برخوردن به مشکل، خدا رو فراموش کنم یا بهش بی اعتقاد بشم. تو زندگیم سختی زیاد کشیدم. ولی همیشه شکرگزار بودم. این سختی، تو جنبه های مختلف زندگیم بوده ولی همیشه توکلم به خدا بوده. هیچوقت ناشکری نکردم. همیشه
گفتم خدایا راضیم به رضای تو. هرچی خودت صلاح بدونی.
تو این سختی ها صبر خیلی زیادی پیدا کردم. یعنی تو مشکلات طاقتم زیاده. و اینکه من کلا آدمِ مثبت نگری بودم. کلا تو همه چیز، جنبه ی مثبتشو می دیدم.
اما الان به حال و روزی افتادم که صبرم جوابگو نیست. منی که انقدر طاقتم زیاد بود، الان دیگه کم آوردم.
هیچ تکیه گاه و حامی ای ندارم. تنهای تنهام. خانواده هم درگیر زندگی خودشونن. در حدی که واقعا تو هیچی نمیتونم رو کمک شون حساب کنم. تو هیچی.
خیلی وقته که دارم بدون هیچ امیدی زندگی میکنم. البته زندگانی که نه، بهتره بگم زنده مانی...
یه وقتایی با خودم میگم: یادته چه دید مثبتی به زندگی داشتی؟ به آدما، به همه چیز ...
همه بهم میگفتن خوش بحالت که میتونی همه چی رو اینقدر قشنگ ببینی.
الان از اون آدم سابق، چیزی برام نمونده. هیچ وقت فکر نمی کردم به اینجا برسم....
وقتی یه زن و شوهر جوون رو تو خیابون می بینم که دستشون رو دادن به هم، یه حس تنفر خاصی بهشون پیدا میکنم. با اینکه نمی شناسم شون، ولی همون لحظه با دیدن اون صحنه ازشون متنفر میشم. حتی جالب اینه که مثلا اون خانوم، کاملا محجبه و حتی چادری بوده، یعنی واقعا اون زن و شوهر خیلی متین و باشخصیت بودن. ولی با این وجود بدم اومده ازشون. نمیدونم دیگه چیکار کنم.
میدونین بعضیا هستن با اینکه تو زندگی شون بدترین مشکل ها رو دارن، ولی حداقل تنها نیستن. بالاخره یه نفر تو زندگی شون هست که بهش دلداری بده، امید بده، پشتش باشه. بدونه که تو این دنیا تنها نیست. حالا این آدم میخواد پدر و مادر باشه، خواهر و برادر باشه، دوست باشه یا هرکسی. اما من هیچکسو ندارم.
دیگه به بن بست خوردم.....
با اینکه مدارج عالی تحصیلی رو طی کردم و تو درس همیشه موفق بودم، اصلا آرامش بهم نمیده. میدونم که زندگی فقط ازدواج نیست. اما برای من تبدیل شده به همه چیز. نه برای من، تو جامعه ما ازدواج یعنی همه چیز برای  یه دختر، خصوصا اگه مذهبی باشه....انجام کارهای دیگه هم نتونسته هیچ کمکی بهم بکنه. من انگیزه مو برای زندگی از دست دادم.  و هیچی این انگیزه رو نمیتونه بهم برگردونه، جز اینکه یه مــرد وارد زندگیم بشه. الان در حال حاضر انگیزه و توان دنبال کردن هیچ کاری رو ندارم. چون واقعا حال روحیم خرابه. هدف های دیگه هم دارم تو زندگیم. ولی حتی انجام اونا هم نتونست بهم کمکی بکنه. چون قبلا امتحان کردم. دردم اینه که از نظر همه خیلی خوب و فوق العادم، ظاهر خوب، کلام خوب، ارتباط صمیمی، مقید، اما واقعا همه چیز زندگیم شده ازدواج.... نمی دونم چرا خدا و ائمه اصلا صدامو نمیشنون، خیلی تضرع و دعا و توسل می کنم....
دوستان ازتون خواهش میکنم از کلیشه ها استفاده نکنین. باور کنین ظرفیت شنیدن حرف های کلیشه ای رو ندارم. از یه طرف حالم خرابه. از یه طرفم وقتی این نوع حرفا رو میشنوم واقعا داغون میشم.

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: از زن و شوهرهای جوان متنفرم!






برچسب ها: نداشتن خواستگار، پیدا کردن خواستگار، تنهای تنها، سختی زندگی مجردی،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: محمد هاشم توفیقی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393
سلام خدمت دوستان...میخاستم بپرسم اگه دختری که اهل انگشتر انداختن نباشه،، بعد از مدتی حلقه کنه تو دست راستش معنی خاصی داره؟

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:  حلقه ای در دست راست




برچسب ها: حلقه ازدواج، معنی انداختن حلقه، پوشیدن حلقه،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: محمد هاشم توفیقی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393
آقایی هستم 28 ساله که مدت 3 سال است ازدواج کردم، 11 ماه پیش همسرم برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفتند و می بایست 4 سال در انجا بمانند، از طرفی من مردی بسیار گرم مزاج هستم و نیاز شدید جنسی دارم ولی به دلیل عدم حضور همسرم نمی توانم غریزه ام را ارضا کنم.
به همین علت درصدد برآمدم تا نیاز خود را از طریق ازدواج موقت برطرف کنم، در این راستا این پیشنهاد را به یکی از همکاران زیردستم که خانمی بیوه هستند دادم که با واکنش بسیار شدید ایشان مواجهه شدم.
حال واقعا درمانده شده ام، از طرفی نیاز بسیار شدید دارم و از طرف دیگر به دلیل جایگاه اجتماعیم از آبرویم بسیار می ترسم
لطفا کمکم کنید و راه حلی به من بدهید

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:  به زیر دستم پیشنهاد ازدواج موقت دادم!






برچسب ها: ازدواج موقت، دوری از همسر، غریزه جنسی،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: محمد هاشم توفیقی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393
من 29 ساله از تهران هستم حدود 2 سال پیش با آقایی که جزو دانشجویان نمونه و نخبه یکی از دانشگاه های تهران آشنا شدم. در این مدت همیشه به فکر ازدواج بودیم تا سال گذشته به اتفاق خانواده شان برای خواستگاری به خانه ما آمدند. من در خانواده ای تقریبا با تحصیلات بالا و پدر و مادر کارمند و بازنشسته هستم و ایشون در خانواده ای که هیچکدام تحصیلاتی ندارند و کشاورز.
بعد از مراسم خانواده من به دلیل اختلاف فرهنگی جواب منفی دادند اما ما نمی تونمی از هم جدا بشیم. به نظر من اختلاف فرهنگی تنها ملاک نیست.
دوباره مساله خواستگاری رو مطرح کردم ولی همه مخالفت می کنن. اینم بگم به دلیل اختلاف سنی زیاد با پدر و مادرم نمی تونم اونا رو قانع کنم. واقعا موندم چیکار کنم و آیا کارم اشتباه است؟

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:  خانواده ما کارمندند ولی انها کشاورزند




برچسب ها: اختلاف فرهنگی در ازدواج، اختلاف سن در ازدواج، ملاک و معیارهای ازدواج، مخالفت پدر و مادر با ازدواج دختر،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: محمد هاشم توفیقی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه بیست و هشتم آذر 1393
سلام،من چند وقتیه نامزد کردم،نامزدم آدمه خیلی خوبیه،از 17 سالگی کار میکرده و رو پای خودش وایساده،و من باهاش احساس آرامش میکنم و همیشه هر مشکل و ناراحتی که دارم اول از همه به اون میگم،چون هیچ کی مثه اون آرومم نمیکنه.
ولی مشکل اینجاست که من زیادی حساسم! با کوچیک ترین رفتاری ناراحت میشم! و اون هنوز بلد نیست چجوری از دلم دربیاره ! خیلی وقتا حتی اوضاع رو بدتر میکنه و من خیلی عصبی و ناراحت میشم!
و همش بهش میگم که وقتی عصبانیم فلان کارو بکن! وقتی باهام بحث میکنی همه چی بدتر میشه و... ولی باز که ناراحت میشم اوضاع همونه!!
میگه همه ی تلاششو میکنه که ناراحتم نکنه و وقتی ناراحتم کرد آرومم کنه ولی نمیشه!!
میترسم حسی که دارم عشق نباشه! این که میگم وقتی ناراحتم چجوری رفتار کنه ینی سعی دارم عوضش کنم؟ ینی حسی که دارم عشق نیست؟ میترسم خوشبخت نشیم و بعد ازدواجمون هر روز سر چیزای الکی و این که چجوری باید رفتار کنه بحثمون شه! لطفا راهنماییم کنید! فکرم مشغوله!
برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: بلد نیست چطور از دلم در بیاره



برچسب ها: حساسیت بیش از حد، زودرنجی زن،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین کارشناس پاسخگو
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:549)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]