مشاور ازدواج و خانواده - مطالب حسین وجدانی «مشاور»
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393
با سلام . پسری هستم 20 ساله و الان دانشجوی سال آخر کارشناسی عمران هستم . و خیلی علاقه دارم مقطع ارشد رو هم بخونم تا با شرایط بهتری وارد بازار کار بشم . اما یه سری مسائل منو سر در گم و دلسرد کرده . با اینکه خانوادم اصلا در مورد مسائل مادی برای من کم نگذاشته اند و صحبتی برای مستقل شدن من نمیکنند و مخالفتی با ادامه تحصیل من ندارند . در عین حال خیلی برام سخته هزینه های شخصیمو از اونا بخوام بگیرم . و چون تو اقوام ما فرد تحصیل کرده دانشگاهی خیلی کمه ، باعث شده تا شاید آشنایان و اقوام من را بیکار یا تن پرور بخوانند . البته نه بطور مستقیم . من با نگاهشان متوجه شدم . این مورد خیلی برایم مهم نیست اما کاملا بی اهمیت هم نیست . اگه بخوام در حین تحصیل کارکنم ، با توجه به اینکه الان دارم برای کنکور ارشد. بهمن 93 . آماده میشم و درگیر دروس کارشناسی هستم . احتمال زیاد کار کردن لطمه بزرگی به آینده تحصیلیم میزنه . ضمنا من جزو دانشجو های ممتاز دانشگاهمون هستم ...
برای خواندن ادامه مطلب و پاسخ کارشناس کلیک کنید



طبقه بندی: بحث و گفتگو : موانع ازدواج، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: حسین وجدانی «مشاور»
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393
باسلام من پسری هستم که مدتی است بادختری اشنا شده ام ورابطه خوبی باهم داشتیم به طوری که اگه مشکلی برایمان پیش می امده از هم کمک میگرفتیم مدت زیادی است ارتباط دوستان خوبی باهم داشتیم به دورازذهنیتی بد.چند بار هم پیشنهادازدواج به اودادم اما ردکردن.این رابط خوب ادامه داشت چند باری نیز ر بعضی مسائل باهم بحث میکردیم ولی بعد اشتی میکردیم بعدازیک روزکه بحث مان شد چندروز بعد گفت این مدتی که نبودی با پسردیگری اشنا شده ام وباش خوبم شما برو ودیگربهم پیام نده هرچقدردلیل خواستم همین را گفت یاپیچوند گفت اگه بری به اون هم میگم بره . حس انتقام دارم...
برای خواندن مطلب و پاسخ کارشناس کلیک کنید



طبقه بندی: بحث و گفتگو : انگیزه ازدواج، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: حسین وجدانی «مشاور»
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393

من دختری 23 ساله هستم و فوق العاده حساس از هر جهت..  از بچگی به دلایلی مادرم به من توجه خاصی  داشته. هنوزم که هنوزه مثل یه دختر 13 ساله با من رفتار میکنه.. طوریکه من تا حالا با مادرم راجع به ازدواج اونجور که دوست دارم صحبت نکردم..

 بعد از اصرار خواهرم که دخترت بزرگ شده و باید ازدواج کنه مادرم اجازه داد یه خواستگار بیاد .. تا حدودی همونی بود که می خواستم بهش وابسته شده بودم (شاید به خاطر ینکه جنس دوست داشتن متفائتی رو تجربه کردم) بعد از دو ماه به خاطر مخالفت خانواده هامون وتفاوت فرهنگی مجبور شدم (به سختی با کمک خدا)فراموشش کنم.

ولی مادرم فکر میکنه ذهنم هنوز درگیر اونه .. تا اینکه متوجه شدم مادرم بدون اینکه...
برای خواندن ادامه مطلب و پاسخ کارشناس کلیک کنید



طبقه بندی: راضی کردن خانواده، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: حسین وجدانی «مشاور»
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393
3سالی با دختری رابطه داشتم ب خاطر بعضی مشکلات نتونستیم در طول این 3سال ب هم برسیم .وخانوادش ب زور وادار ب ازدواج با پسر دیگه کردن دیروز عروسیش بود قبلش هم ب من زنگ زد گفت 1هفته نشده برمیگردم ودیگه نمیرم.حالا...
برای خواندن مطلب و دیدن پاسخ کارشناس کلیک کنید



طبقه بندی: رابطه با غیر همسر، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: حسین وجدانی «مشاور»
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393
با سلام و تشکر من دختر ٣٣ ساله هستم که مدتی قبل با معرفی یکی از اساتید معروف و معتبر دانشگاه که شناخت کاملی از من و خانواده ام داشت با آقایی که ٥ سال از خودم بزرگتر و هم رشته هستیم آشنا شدم . من قبلاً دوست پسر نداشتم و رسم ما خواستگاری است و من این موضوعو به استادمون گفتم ولی ایشون اصرار کردن که آقای بسیار معتمد و درستی از نظر اخلاقین و من به اعتماد و اعتبار ایشون با این آقا آشنا شدم .از اینکه استاد مارو بهم معرفی کرده بود خیلی خوشحال بود و مرتب می گفت شما چقدر دختر خوبی هستید و خدا چقدر به من لطف داشته . آشناییمون خیلی سریع پیشرفت و ما بصورت تلفنی و گاهی برای شام بیرون می رفتیم ولی از همون ابتدا از من خواست که تا به نتیجه برسیم موضوع بین خودمون بمونه ، در عرض ٢ ماه تقریباً تموم حرفا گفته شد ( چون من از دوستی خوشم نمبومد همه چیو سریع پیشبردم )، ایشون راجع به نحوه آشنا کردن من با خونواده و خواهرشون صحبت می کردن چون تو شهر دیگه ای ساکن بودن . هر موقع ازشون در مورد تصمیم و انتخابشون می پرسیدم می گفتن که تصمیمشونو گرفتند و از انتخابشون مطمینن و من دختر خیلی خوبی هستم . بعد هم چون شهر ما کوچیک بود و اغلب جای مناسبی برای ملاقات پیدا نمی کردیم بعد از اینکه تصمیمشو گرفت از من برای صرف چای به خونش دعوت کرد که من مخالفت کردم ، مرتب می گفت که از اون مردای بی معرفت نیست و منو ناراحت نمی کنه وما قراره نزدیکترین فرد بهم بشین و منم قبول کردم برای چای برم خونش ، با کلی نگرانی و دودلی رفتم و رو مبل نشستم که اون صمیمانه کنار من نشست و شروع کرد به بغل ...

برای خواندن مطلب و نظر کارشناس کلیک کنید



طبقه بندی: فرار از ازدواج، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: حسین وجدانی «مشاور»
(تعداد کل صفحات:133)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [...]