مشاور ازدواج و خانواده - مطالب بحث و گفتگو : سایر موارد
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393
خواستگاری دارم که از فامیل نسبتا دور ماست و از لحاظ خانوادگی شناخت داریم، خانواده مشکل را در این میبینن که برادران بزرگتر این پسر ازدواج ناموفق داشته اند و حتما همه ی پسر های آنها مشکل دارند و بهتراست اصلا آشنایی آغاز نشود. از طرف دیگر فامیل بودن ما مسئله را حساس کرده و نمیدانم آیا بهتر است آشنایی انجام بشود یا نه؟

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: برادراش ازدواج ناموفق داشته‌اند



طبقه بندی: بحث و گفتگو : مشاوره خانواده،  بحث و گفتگو : موانع ازدواج،  بحث و گفتگو : سایر موارد، 
برچسب ها: برادران خواستگار، ازدواج ناموفق، فامیل، خواستگار،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: عقیل مصطفوی مجد
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393

سلام دوستان خواستگاری که از فامیلای دورمون هستند و تهران زندگی می کنند یک جلسه بدون پسر و یک جلسه با پسر آمدن و صحبت کردیم .ایشون با من 9 سال تفاوت سنی داره که به نظرم خیلی زیاده من دوست دارم دو سه سال اختلاف داشته باشیم و مشکل دیگه که خیلی به مسایل علمی علاقه داره و  برای دکترا میخواد خارج از کشور بره و بیشتر این جلسه در مورد پذیرش دکترا و شرایط خاص خودش صحبت کرد و اینکه ممکنه اونجا اقامت کنه و کلا شرایطش معلوم نیست!

درمورد حجاب هم گفت براش مانتو یا چادر فرقی نمیکنه اگه پوشش باشه و مسجد هم گفت اگه وقت کنه مشکلی باهاش نداره اما من خودم دوست دارم  همسرم چادر براش مهم باشه یعنی اینجور نباشه که بگه فرقی نمیکنه و دوست دارم اهل مسجد باشه و ظاهرش هم مذهبی باشه ...

البته مامانم خوشش اومده بود و خواهرم هم گفت ظاهرش خیلی خوب بود درصورتیکه به نظر من زیاد از حد علمی بود و با اینکه زیاد صحبت نکردیم ولی شبیه کسی که دوست داشتم باشه نبود البته صحبت کردن و ادبش خیلی خوب بود

خود پسر گفت ادامش رو چیکارکنیم من برم شما فکراتون رو بکنید و دوباره بیام یا قبل از رفتنم یه جلسه بذاریم منم گفتم تماس بگیرن. فعلا خبری نیست  و حس میکنم مامانم کمی ناراحت شده . حالا اگه تماس گرفتن یه جلسه ی دیگه صحبت کنیم؟

متاسفانه اونو همش با یک نفر که قبلا اومده بود مقایسه می کردم و مدام اون و حرفای اون تو فکرم میومد اون هم براش چادر مهم بود هم اهل مسجد بود. میدونم باید فراموش کنم اما نمیدونم چرا فکرم همش سراغ اون میره ...

اینکه فامیل و سید هستند به نظرم نکته ی مثبتیه اما احساس کردم مثل هم فکر نمیکنیم .

من خیلی احساس تنهایی میکنم و دوست دارم زودتر ازدواج کنم  بخصوص حالا که دوتا از فامیلای نزدیکمون هم تازه نامزد کردن .  جدیدا خیلی فکرای منفی دارم و زیاد حوصله درس رو هم ندارم .و خیلی دلم میگیره.

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: او اهل چادر و مسجد بود اما این نه



طبقه بندی: بحث و گفتگو : پیدا کردن همسر مناسب،  بحث و گفتگو : سایر موارد، 
برچسب ها: خواستگار، حجاب، تفاوت سنی، احساس تنهایی، اهل مسجد،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: عقیل مصطفوی مجد
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393
سلام دوستان... اول از همه ببخشید سوالم هیچ ربطی به ازدواج نداره!!!! من مشکلی باخودم پیدا کردم که تصمیم گرفتم با شما مطرح کنم تا شاید بتونم از این سردرگمی نجات پیدا کنم! من سال اخر دانشگاهم .سه سال پیش موقع کنکور تا حدودی دوست داشتم برم حوزه ولی کسی نبود راهنماییم کنه و همه خانواده می خواستن که من به عنوان تنها دختر خانواده برم دانشگاه .یه جورایی انگار خانوادم کلی آرزو هاااااااااا دارن!!!! منم خب وقتی اصرار بقیه رو دیدم والبته تعریف دوستان رو می شنیدم تصمیم گرفتم برم دانشگاه!(حالا فکر می کردم چه خبره!!!!!!!) دوسال اول عاشق رشته ام بودم و با دل و جون می خوندم اما از سال سوم اوضاع عوض شد و ترم شش داغون شد! حالا دیگه هیچ انگیزه ای برای درس خوندن ندارم یعنی بزور می خونم! فکر حوزه یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره .افکار به ذهنم هجوم میارن همش با خودم فکر می کنم که آیا راهی که اومدم درست بوده؟ اصلا فایده این چیری که خوندم چی بوده؟! راستش من هیچ علاقه ای تاکید می کنم هیچ علاقه و ذوقی برای کار ندارم!!!فقط اگر مجبور باشم می رم سرکار! بعد فکر می کنم من نمی خوام برم سر کار چرا باید برم دانشگاه؟! خواستم با خانوادم این قضیه رو مطرح کنم اما اولش فکر کردن دارم شوخی می کنم ، کلی دستم انداختن!!! خانواده من مذهبینا ولی خب حوزه براشون قابل هضم نیست! نمی دونم شاید منو درون حد نمیبینن!!! بعد از این که فهمیدن تصمیمم جدیه مادرم به شدت مخالفت کردند و گفتند ارشدتم بخون بعد هرچی خواستی بخون!!!!! اما من نهایت خیلی دوام بیارم در حد گذروندن همین 29 واحد باقی موندس ....یعنی می خواستم همین ترم هفت تمومش کنم بره ولی خب نشد! حالا باید به ارشدش فکر کنم:'( شما می گید من چیکار کنم از طرفی خانوادم که با کلی ارزو منو فرستادن دانشگاه و کلی خرجم کردن و از طرفی دل خودم!! من نمی خوام خدایی نکرده دلشون بشکنه و ازم نا امید شن ولی دل خودمو چیکار کنم .از طرفی مشکلی دارم که متاسفانه قادر به توضیحش نیستم و شش ماهه با این مشکل درگیرم! احساس می کنم برم حوزه مشکلم حل می شه! چون دوست ندارم برم سر کار دوست دارم حداقل یه خانم واقعی برای زندگی باشم و این تکامل و تو حوزه می بینم چون دیدم خانم هایی که در حوزه تحصیل می کنن در برخورد با زندگی و مشکلاتش خیلی بهتر عمل می کنن و یه جورایی موفق ترن. والبته حوزه فکر می کنم بتونه روح داغونمو یکم آروم کنه :( از یه خانم که حوزه می رفت پرسیدم می گفت سه سال تو مصاحبه رد شد ! اگر من برم و رد شم خانوادمو چیکار کنم ؟!!! شما می گید چیکار کنم؟ چه طور رضایتشونو جلب کنم؟! واقعا حس می کنم این سه سال وقتمو تلف کردم!این افکار داره عذابم می ده! التماس دعا...

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: خانم مهندس هوای حوزه زده به سرش!!!!




طبقه بندی: بحث و گفتگو : بحث آزاد،  بحث و گفتگو : سایر موارد، 
برچسب ها: انتخاب رشته، مشاوره تحصیلی، حوزه یا دانشگاه، حوزه علمیه خواهران،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: محمد هاشم توفیقی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه بیستم مهر 1393
من حدود 1/5 ساله که عقد کردم،خواهر کوچکتر من که حدود 4 سال از من کوچیکتره حدود 5 ماه بعد از من یکی از اقوام به خواستگاریش اومد و خواهر من با اینکه اصلا قصد ازدواج نداشت و ما هم آمادگی ازدواج اون رو نداشتیم با این ازدواج موافقت کرد. همسر من همینکه حتی قضیه خواستگاری خواهرم رو شنید کلی به هم ریخت و کلا اعصابش حصابی خورد بود. اون معتقد بود چون ما هنوز تو عقد هستیم خواهر کوچیکتر من نباید ازدواج کنه حداقل نه 6ماه بعد از عقد ما.همسر من فکر میکنه که خانواده من نباید چنین کاری بکنن و دارن در حق ما کم لطفی می کنن و هیچ کس چنین کاری نمیکنه. من هر قدر سعی کردم با حرف زدن شوهرم رو قانع کنم فایده نداشت که نداشت.اون همچنان رو حرف خودش بود.ورود داماد جدید به خانواده ما باعث شد شوهر من از لحاظ روحی خیلی آزرده بشه هرچند سعی میکرد اصلا به روی خودش نیاره. راستش من نمی تونم احساس اون رو درک کنم و انتظار چنین رفتار و برخوردی رو نداشتم. اصلا فکر می کردم خوشحال میشه.راستش خانواده من به خاطر اینکه ما هنوز تو عقد بودیم شوهرمو به غیر از جلسه آخر تو مراسم خواستگاری دعوت نکردن و این باعث رنجش بیشتر شوهر من شد.در حال حاضربعد از یکسال  اونا اصلا رابطه خوبی با هم ندارن در واقع به هم محل نمیدن. البته شوهر من با این که از این ازدواج دل خوشی نداشت اما باز چند باری سر گفتگو با شوهر خواهرم رو باز  کرد ولی اون زیاد حرف نمیزنه و کلا وقتی میاد خونه ما زیاد به کسی محل نمیذاره خصوصا شوهر من.اوایل ازدواج شوهرم زیاد برای من گل میخرید ولی الان نه. میگه چون شوهر خواهرم برای اون زیاد گل میخره من دوست ندارم برای تو گل بخرم. میگه از این جو خونتون خوشم نمیاد البته شوهر من اهل غرغر کردن نیست و اینا چیزایی که گاهی میگه.به نظر اون پدر و مادر من بین اون دوتا فرق میذارن ولی من اصلا متوجه چیز خاصی نشدم البته پدرم کلا رفتارشون سرد هست ولی انقدر که پدرو مادر من شوهر منو دوست دارن و ازش تعریف میکنن اصلا نسبت به شوهر خواهرم اینجئری نیستن.من اصلا نمیتونم شوهرمو درک کنم. خواهش میکنم راهنماییم کنید.دوست دارم رابطه بین شوهر و پدر و مادرم خیلی خوب باشه.دارم دیوونه میشم.

برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید: تا اطلاع ثانوی از پذیرش باجاناق معذوریم!



طبقه بندی: بحث و گفتگو : سایر موارد،  بحث و گفتگو : مشاوره خانواده، 
برچسب ها: عقد خواهر، باجناق، مشکل با همسر،
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: عقیل مصطفوی مجد
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه پانزدهم شهریور 1393

سلام بر تو اى امام هشتم، اى فرزند پیامبر و على، اى پاره تن فاطمه اى جگر گوشه حضرت موسى بن جعفر، و اى امامى كه هر امام رضالحظه دل هاى ما به شوق دیدار حرم مطهّرت مى تپد، سلام بر تو اى على بن موسى الرضا، و سلام بر پدارن بزرگوارت و فرزندان پاك و معصومت.
فرارسیدن یازدهم ذى القعده سالروز ولادت هشتمین امام معصوم، خورشید فروزان خراسان، مایه بركت و افتخار كشور ایران، محبوب دلهاى شیعیان، حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا علیه السلام را به همه مسلمانان جهان بالأخصّ شیعیان تبریك مى گوییم. و ذیلا خلاصه اى در شرح زندگانى آن حضرت مى آوریم.

ولادت:

حضرت امام رضا علیه السلام شب جمعه یازدهم ذى القعده در سال 148 هجرى در مدینه طیّبه به دنیا آمد، پدر بزرگوار آن حضرت امام هفتم موسى بن جعفر علیه السلام بود و مادر آن حضرت خانمى بود به نام امّ البنین یا تكتم یا نجمه كه هر سه اسم در تاریخ آمده است....
ادامه مطلب


طبقه بندی: بحث و گفتگو : سایر موارد، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: حسین وجدانی «مشاور»
(تعداد کل صفحات:23)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]