مرتبه
تاریخ : سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392

سلام من و دختر خانمی با هم آشنا شدیم و بعد از صحبت کردن باهم و گفتن نقطه نظرات هم از هم خوشمان آمده است و جواب دختر خانم هم مثبت است اما دختر خانم استخاره گرفت و جواب استخاره بد شد و الان تو شک گیر کرده.....نظر شما در مورد تصمیم دختر خانم چیست؟


ادامه مطلب


طبقه بندی: استخاره، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: امین
مرتبه
تاریخ : دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

سوال:

سلام

من قبلا یک سوال درباره مشکلات جنسی از شما پرسیده‏ام و شما به من پیشنهاد ازدواج دادید و گفتید که استمنا در هیچ صورتی مجاز نمی‏باشد. بعد از اینکه شما جواب من را دادید و بعد از خواندن متنی از قرآن روی یک دیوار که نوشته بود "مبادا ترس از فقر باعث شود که از ازدواج خودداری کنند... " و از آنجایی که مطمئن بودم پدر و مادرم حاضرند که اول زندگی به من کمک کنند حتی حاضرند خانه به من بدهند تصمیم به ازدواج گرفتم.ببخشید که طولانی هستش ولی به نظرم نیاز هست. من در دانشگاه با یک دختر شهرستانی هم کلاس بودم. ایشون دختری ساده و تقریبا مذهبی بودند. یکی از پسران کلاس خیلی به این دختر علاقه داشت و من هم به دلایلی از جمله قیافه ظاهری از دختره خوشم نمیومد. بعد از دو ترم رفتار این دختر خیلی برام عجیب شده بود. با وجود اینکه من تنها پسری در دانشکده بودم که حتی یک بار هم با او صحبت نکرده بودم (حتی اگر بگم صورتش را یکبار نگاه نکرده بودم، دروغ نگفتم) یک بار اومد و به من گفت اگر میشه بیاین با هم تمرین بنویسیم ولی من نرفتم. دوباره اومد گفت فلان دختر هم میاد اگر میشه بیاید که باز هم من نرفتم.(البته دلیلم برای نرفتن موجه بود) دو هفته بعد از این ماجرا همه بچه‏های کلاس برای کار درسی دورهم جمع شدیم که برگشت یکدفعه ای گفت "من صد بار به این حاج آقا (منظورش من بودم) گفتم ولی ایشون نیومد". اینو به شما بگم که تمام بچه‏های کلاس هم از این حرف خیلی تعجب کردند که او با من شوخی میکنه!! بعد از این ماجرا یک بار هم ازم درخواستی داشت که من یادم رفته بود. تقریبا 1 ماه بعد از این ماجرا احساس کردم که با من سرسنگین شده. البته یکی از دلایلی هم که تحویلش نمیگرفتم به خاطر دوستم (که عاشق اون بودش) بودبعد از تقریبا یک ترم تحصیلی و بعد از اینکه مطمئن شدم دختره از دوستم خوشش نمیاد و به علت رفتارهای او تو دلم یک حسی به من میگفت برو جلو. تا اینکه یکبار ازش خواستم که برام تمرینی ارسال کنه، اون هم خیلی با اشتیاق ایمیل منو گرفت و برام ارسال کرد. چند روز بعدشم دیدم منو تو چندتا از شبکه های اجتماعی (فیسبوک و گوگل پلاس) اضافه کرده بود. البته بعد از چند روز دوتا از دیگر هم کلاسی های منو نیز اضافه کرد. پستی نبود که من بزارم و اون لایک نکنه. یک روز هم وقتی دوستان دور هم جمع شده بودیم برگشت گفت که فلان روز تولد من هستش. و کیک خرید اومد دانشگاه. به علت یک سوء تفاهم من نرفتم (احساس کردم برای اون دوستم که عاشقش بود اینکارو کرده) و بعد از اون روز اومد و به من گفت "چرا نیومدید و من خیلی پی شما رو گرفتم و از اینجور حرف ها". یک چیز دیگر هم بگم تا به حال هیچ "خـــــری" (ببخشید) جلوی پای من بلند نشده ولی اون اینکارو میکرد. فقط هم برای منیک روز تصمیم گرفتم که برم جلو. ولی از این خیلی میترسیدم که فردی دیگری باشه و من دوباره شکست عشقی بخورم. برای همین استخاره کردم و از "خـــــــدا" کمک خواستم. ازشون سوال کردم آیا "دختره به ازدواج من فکر میکنه و منو دوست داره یا فرد دیگه" خیلی به خدا گفتم که خدا راستشو بگو. اگر غیر این باشه من بیچاره میشم. و استخاره خوب اومد. و بعدش من با وجود اینکه از قیافه ظاهریش خوشم نمیومد جلو رفتم، چرا که احساس میکردم این دختره قسمت من هستش. همزمان هم یکی از دوستانم میومد بهم میگفت این دختره خیلی تحویلت میگیره برو جلو. اولش رفتم شمارشو گرفتم. و شروع کردم به ایمیل دادن بهش. خیلی برام جالب بود هر حرفی که بهش میزدم نه تنها گوش میداد بلکه حرف رو ادامه میداد. یادم میاد یکبار نزدیک نیم ساعت داشت با من صحبت میکرد. من یک ویژگی دارم که نمیتونم به چشم یک فرد (حتی مادر و پدرم) نگاه کنم ولی این دختره فرق داشت هر وقت بهش نگاه میکردم اصلا معذب نبودم (اصلا نگاهم هوس آلود نبود). نمیدونم چرا بر خلاف بقیه دختر ها حتی اون کسی هم قبلا عاشقش شده بودم، وقتی باهاش بودم احساس آرامش میکردم. یک بار قرار بود برای کنفرانس به جایی بریم. حداقل 5 بار از من پرسید که آیا شما هم میایین. یک بار هم وقتی تو سالن نشسته بودم برگشت به من گفت بیایید کنار من و درباره پروژم نظر بدهید. و من رفتم کنارش نشستم. و بعد شروع کرد با من حرف زدن. از دانشگاه قبلی بگیرین (با هم تو لیسانس یک جا بودیم ولی من اونجا نمیشناختمش) تا حجاب و ... . حتی بچه هایی که تو سالن کنفرانس بودند به ما چشم غره میرفتند که چقدر حرف میزنیم. یکبار اومدم مثلا باهاش شوخی کنم یه حرفی بهش زدم تا چند دقیقه داشت میخندید. اون روز حتی برگشت به من گفت "میدونستید که این دو نفر (به جلو اشاره کرد) ازدواج کردند" (دوتا از هم دانشگاهی های ما) من هم گفتم "آره ولی به هم نمیایین. اون هم گفت راست میگید. . بعدش اون دختره رفت شهرشون و قرار بود یک هفته دیگه بریم سفر برای کنفرانس. در این مدت من برای اینکه مطمئن بشم رفتار این دختره به خاطر دوستی صرف نباشه یک اس ام اس تقریبا عاشقانه دادم. بعد از دو هفته که همدیگر و دیدیم با وجود اینکه مقداری رفتارش عوض شده بود (خیلی تو فکر بود) ولی بازهم مثل قبل بود. (البته من در این مدتی که در مسافرت بودیم یکبار دیدم که کیف دختره تو دست دوستم (همون کسی که عاشقش بود) بودش که من چند روز رفته بودم تو کما. (البته بعدا متوجه شدم که دختره دستش بریده بود و پسره کیفشو گرفته بود)بعد از مسافرت داشتم دیوونه میشدم. نمیدونستم چیکار کنم. یک روز ناگهان یک اتفاقی افتاد و پسورد ایمیل دختره رو پیدا کردم. من هم خیلی کنجکاو بودم و رفتم تو ایمیلش. و وارد "تارخچه" ایمیلش شدم. (در "تاریخچه" سرویس ایمیل گوگل میتونید تمام جستجو هایی که در اینترنت کردید رو پیدا کنید) و من دیدم که دختره یک اسمی رو به نام "علی ..." (من نبودم، هم اسم من بود ولی فامیلیش چیز دیگری بود) چند وقت یکبار تو گوگل سرچ کرده (تقریبا 7، 8 بار) یک ماه قبل از اینکه من برم جلو اسم منو هم سرچ کرده بود(فقط یک بار)(اسم اون دوستم که عاشقش بود رو اصلا جستجو نکرده بود). همچنین تو گوگل عبارت "کم شدن سربازی به علت مدرک کارشناسی ارشد" رو جستجو کرده بود. (چند روز قبلش درباره سربازی خودم باهاش صحبت کرده بودم که من باید برم سربازی و ...)(اون پسره هم اطلاع دارم که معاف شده و اصلا مدرک کارشناسی ارشد نداره)یه روز وقتی که وارد ایمیلش شدم، دیدم به یکی از دوستاش ایمیل زده که "علی ..." (همون پسری که اسمشو سرچ میکرد) مامانش زنگ زده خونشون و قراره بیاین خواستگاریش. طوری هم این ایمیل و زده بود که انگار داشت بال در میوورد. وقتی به دوستم گفتم، به من گفت مهم نیست و برو جلو و بهش بگو که دوستش داری. من هم یک اس ام اس بهش دادم که به شما علاقه دارم و .... . و بعدش به من گفت آیا درست اس ام اس دادید و من هم گفتم بله و بعدشم گفت انتظار نداشتم. همزمان هم همون دوستم هم خودش رفته بود جلو و به شکل کاملا جدی خواستگاری کرده بود. (سه خواستگار در دو روز) (این هم بگم که از علاقه من به دختره به غیر از یک نفر هیچکس دیگه خبر نداشت). تو عید هم بهش تبریک عید و گفتم و اون جواب داد. یک اس ام اس دوستانه هم بهش زدم که جواب نداد.تا اینکه بعد از عید وقتی یکبار وارد ایملش شدم دیدم دوستش ازش پرسیده " از علی جون چه خبر" و اون هم گفته بود "دیشب با هم حرف زدیم، دنبال کاره و..." و بعد از عید هم برای پسره ایمیل میزنه. (از آهنگ های عاشقانه بگیرید تا نوشته های عاشقانه و...) (این هم بگم که پسره همکلاسی دوره لیسانسشه)چند روز پیش هم به دوستم جواب منفی داد. (البته حرفی از پسره نزده بود و بهانه دیگری آورده بود) من بعد از دو هفته که داشتم دیوونه میشدم. فقط یکبار دیدمش ولی جواب سلامشو ندادم. و از تمام شبکه های اجتماعی که منو اضافه کرده بود، بیرونش کردم.(البته هنوز به من جواب نداده من تمام اینکارها رو برای خدا کرده بودم. اگر رفتم جلو فقط به خاطر اون استخاره بود. شاید بگید آدم نباید زندگی خودشو بر روی استخاره بنا کنه. ولی من یک سوال از شما دارم، آیا من که 25 سال سعی میکردم تمام دستورات خدا رو اطاعت کنم. اگر نمیتونستم اطاعت هم کنم افسوس میخوردم و ناراحت میشدم. اگر گناهی میکردم تا چند روز ناراحت بودم و توبه میکردم. آیا نمیتونم از خدای خودم فقط یک سوال هم بپرسم. احساس میکنم 25 سال از زندگی‏ام به فنا رفته که حتی سوال منو هم به دروغ جواب دادیک بار هم به خدا گفتم اگر اون روز استخاره درست بوده به من اثبات کن که دختره منو بیشتر از اون پسره دوست داشت ولی به دلایلی با اون ازدواج کرد. ولی اینو هم به من نگفت. اون موقع بهش گفتم اگر شکست بخورم دومین باره و نمیتونم تحمل کنم. ولی کمکم نکردبعد از این ماجرا تصمیم گرفتم از اسلام خارج بشم. و تصمیم گرفتم از این به بعد به دخترها فقط به دید یک ابزار جنسی نگاه کنم. تنها دلیلی که روی پا هستم اینست که احساس میکنم اون دوستم که 2 سال عاشق این دختره بوده و برای اون کادو خریده بوده و ... وضعش از من بدتر هستش.شما تنها کسی هستید که از این ماجرا (کاملا) خبر دارید و دوست داشتم در این زمینه با شما هم مشورت کنم. وشما بین من و خدا داوری کنید ولی... دیگه تحمل دیدن هیچ دختر و پسری رو ندارم، دیگه ......... من یا باید خودم رو از بین ببرم یا دین خودم رو دوست ندارم بگم خدا حافظ میگم "بدرود


ادامه مطلب


طبقه بندی: استخاره، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: علی کریمی مدیر سایت
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه ششم مرداد 1390

سوال:

سلام

دختری هستم 22 ساله"با پسری 22 ساله كه 3 سال رابطه دارم و 3 بار به خواستگاریم اومده "خانواده راضی نیستند به چنددلیل 1-تفاوت فرهنگ خانوادگی-2-كوتاه بودن قد پسر-اما خانواده پسر وخود پسر زیاد پا فشاری دارند"زمانی كه من با پسر دوست شدم یك پسر هرزه بود كه هر كاری فكر كنید تو زندگیش كرده بود"اما حتی دست منم نگرفته و تا به حال نگاه هرزه ای به من نكرده و از گذشته اش پشیمون هست و در این 3 سال كه حتی 1 سال از هم بی خبر بودیم مرتكب هیچ گناهی نشده"و حاضر شده به خاطر من كارش رو به اینجا بیاره"و حتی خونه در شهر ما خریده"و نماز خون شده"من باعث تمام این تغییرات شدم "حاضره به خاطر من هر كاری بكنه"منم گذشته ی پاكی نداشتم اما توبه كردم"اما خانوادم از گذشته ی من و اون خبر ندارن"اما اگه من پا فشاری به ازدواج كنم خانوادم قبول می كنن"چند نكته هست كه من و سر دو راهی قرار داده1-چون برادرش هنوز هرزه است با اینكه 2 بچه داره می ترسم روزی برگرده با اینكه توبه كرده و به من و خانوادش ثابت كرده.2 تفاوت فرهنگی با اینكه خودش و خیلی تغییر داده و می خواد به شهر ما بیاد من خیلی روش نفوذ دارم و من و خیلی قبول داره-3 می ترسم تمام این دوست داشتنا واسه الان باشه كه بهم نرسیده-اما وقتی فكر می كنم می بینم می تونم باهاش بهترین زندگی واسه این دنیا و اون دنیام بسازم اما اگه همین جوری كه هست بمونه ....یه بار استخاره قران گرفتم كه خوب نیومد ایا میشه با استخاره قران ادم شوهرش و انتخاب كنه؟ببخشید طولانی شد


ادامه مطلب


طبقه بندی: استخاره،  عشق کافی نیست تناسب لازمه، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: علی کریمی مدیر سایت
مرتبه
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389

سوال:

سلام.

پسری 26 ساله هستم 3 ماه پیش مادرم با خانمی توی مسجد محل اشنا شده که اون خانم برای ازدواج، خواهر زادش رو به ما پیشنهاد داد.بعد ما رفتیم خواستگاری ایشون اتفاقا خیلی هم باهم تفاهم داشتیم و من از ایشون خیلی خوشم اومد. فقط ایشون توی پلک سمت چپشون یکمی پرش (یا مکث یا تیک) داشتن که من با اینکه همون اون جلسه اول متوجه شدم اصلا برام مهم نبود. و در کل خیلی ایشون هم از لحاظ معیار و هم چهره به دلم نشست که برای تحقیقات اقدام کردیم که چیز بدی گفته نشد. وقتی مادرم خواستند برای جلسه دوم قرار بذارن ، همون کسی که ایشون رو معرفی کرده بود(خاله شون) شروع کرد به بدگویی از اینها از جمله اینکه " اینها به درد شما نمیخورن. دو تا دامادشون و خواهرهاشون با هم اختلاف دارن تا حدی که خونه پدر زنشون نمیان و در آخر وسواسی بودن خانواده اینها (بخصوص پدر) و خود دختر خانم رو مطرح کرد تا اینکه کلا مادر من رو منصرف کرد.با توجه به اینکه توی جلسه اول ایمیل ایشون رو خواستم و با ایشون از طریق ایمیل ارتباط داشتم . این موضوع رو با خود دختر خانم مطرح کردم و ایشون اختلاف خانوادگی رو تایید کرد ولی وسواس رود کلا رد کرد. حالا باتوجه به مخالفت خانواده من با این ازدواج بخصوص مادرم (بیشتر به خاطر وسواس) و مطرح کردن موردهای دیگه توسط مادرم و تا حدودی دلبستگی من به این خانواده چکار باید کرد؟ در ضمن ما دو بار استخاره کردیم که هردوبار بد اومد. ولی من فکر میکنم خیلی ایشون به من نزدیک هست البته ایشون همینطور فکر میکنه


ادامه مطلب


طبقه بندی: استخاره، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: علی کریمی مدیر سایت
مرتبه
تاریخ : دوشنبه هجدهم بهمن 1389

سوال:

سلام

من چند وقتیه كه با یه پسرى اشنا شدم  كه واقعا مومنه و به قصد ازدواج با من حرف میزنه اما ایران نیست به خاطره همین مادرشو  به منزلِ ما فرستاده اما مادرشون خودشونو به  خونواده  من به دروغ معرفى كردن بعدش اون آقا به من گفت كه استخاره كردن و بد امده اما من استخاره كردم خیلى خوب اومده من واقعا نمیدونم چه كار كنم؟
میشه راهنماییم كنین


ادامه مطلب


طبقه بندی: استخاره، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
محبوب کنید ! :
<>
پاسخگو: علی کریمی مدیر سایت
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic