مشاور ازدواج و خانواده اینجانب علی کریمی متولد سال 1341 دارای تحصیلات حوزوی و دارای تجربه مشاوره در زمینه ازدواج و خانواده ، به همراه تعدادی از رفقای طلبه، جهت پاسخگویی در خدمت دوستان عزیز هستیم شماره تلفن مشاوره های فوری یا ضروری بعد از ظهرها ترجیحا از ساعت 4 تا 5 عصر 02537208627 یا 09361383126 ایمیل کارشناس همسریابی: ezdevaj123@gmail.com http://moshaver-41.mihanblog.com 2015-07-01T21:21:50+01:00 text/html 2015-07-01T16:47:15+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک می ترسم همکلاسیمو از دست بدم http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3831 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">:با سلام پسری هستم بیست ویکساله و سال سوم دانشگاه.از ترم اول با یک دانشجو خانم که همشهری هستیم در مسیر دانشگاه معمولا هم مسیر می شدیم واین قضیه باعث شده است تا به ایشان دلبسته شوم.با این حال طی این مدت هیچ حرفی بهش نزدم.وقتی نیست که بهش فکر نکنم.البته من دوست دارم که حداقل 3سال دیگه برای ازدواج اقدام کنم اما میترسم این مورد از دستم بره.لطفا راهنمایی بفرمایید.در ضمن قابل ذکر است که من دانشجوی بورسیه هستم و الان کمک هزینه تحصیلی دریافت میکنم و شغل اینده هم تامینه و سربازی رفتن هم ندارم.همچنین در حال ساخت یک خانه هستم که حدود 80درصد آماده است و مبلغ 4 میلیون هم پول دارم</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8" title="تعداد دیدگاه: 12 تاریخ:03/31" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">هم از ازدواج می ترسم و هم از دست دادن...</a></font></div> text/html 2015-06-30T16:45:10+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک دوست پسر عقب مونده http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3830 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">سلام ممنون میشم نظرمو پست کنید لطفا من18 سالمه و حدود 4 ساله که با اقا پسری که همسایمونه اشنا شدم البته به قصد ازدواج و همه خانوادش در جریانن حتی باهم به خونه خودشون و مادبزرگش و خالش رفتیم تا با من اشنا بشن و تازگیا مادرمن هم متوجه شده اما مخالف دوستی هست من دوسش دارم هنوزم باهاشم نمیدونم بیاد خواستگاری خانوادم قبول کنن یا نه اما مشکل من اینه که ایشون با اکثر کارام مخالفه نمونش استفاده از اینترنت یا بیرون رفتن با دوستان الان مشکلی ندارم اما میترسم بعد ازدواج این رفتارها اذیتم کنه ایشون اصلا پسر بروزی نیست 23 سالشه اما تا به حال از اینترنت و شبکه های اجتماعی استفاده ای نکرده اما من خودم رشتم کامپیوتره و از این چیزا سر در میارم لطفا راهنمایی کنید</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-no-update" title="تعداد دیدگاه: 6 تاریخ:03/31" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">پسری که آپدیت نیست/ no update</a></font></div> text/html 2015-06-29T16:43:29+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک هر چند شوهر دارم ولی به برادر عروسمون علاقه مندم http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3829 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">سلام/دوهفتس نامزد دارم خیلی ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ادم خوبیع چه از نظر خانواده چه از نظر فردی بهترین موقعیتم بوده هر کی میبیندش باورش نمیشه اما من دوسش ندارم الانم که باهاش ارتباط دارم فقط برای تفریح باهاش میحرفم(دوست بسر ندارم)الانم نمیدونم چیکار کنم از بس خستم میخام خودمو بکشم لطفا راهناییم کنیددوساله منو برادر عروسمون به هم علاقه داریم ولی خانوادم تحت هیچ شرایطی رضایت نمیدن ...خواهش میکنم نمیخام بمیرم</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%9F" title="تعداد دیدگاه: 30 تاریخ:03/31" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">آیا خوشی زیر دلم زده؟</a></font></div> text/html 2015-06-28T15:40:57+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک فرار خواستگار به خاطر پایین شهری بودن http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3828 <div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">سلام دختری هستم تنها. هیچکس درکم نمیکنه به خواسته هام اهمیت نمیده من خیلی خواستگار برام میاد و خودمم آرزوهای زیادی برای ایندم دارم که میدونم با تلاش و پشتکار بهشون میرسم نه بلند پروازیه نه خیال. مشکلی که دارم اینه که به خاطر جایگاهی که در اجتماع دارم خواستگارهای فوق العاده باسواد و تحصیل کرده و با وضع مالی خوب خلاصه همه چی تموم برام میاد چون اوضاع زندگیمو نمیدونن.اما ما تو جنوب شهر زندگی میکنیم تو یه محله ای که از نظر سطح فرهنگ صفرن و من واقعا عذاب میکشم. هرکاری میکنم پدرم حاضر نیست خونمون رو بخاطر آینده ی من عوض کنه خیلی از خواستگارام مشکلی ندارن اما من خودم دوست ندارم بیان به خونه مون و وضعمونو ببینن توان خرید خونه رو داریم اما نمیدونم چرا این بابای من ول کن این خونه و محله نیست. نگید بیخیال شو خواستگاراتو راه بده چون نمیتونم فقط دنبال راهی هستم پدرمو راضی کنم که ازین محله بریم تا من یه اینده ی روشنی داشته باشم. تمام خانواده ی مادریم و پدریم در مناطق خوب شهر هستند فقط ماییم که ته جنوب شهریم.شاید خیلی از افرادی که شمال شهر زندگی میکنند شاید با فرهنگ و باسواد نباشن اما من نمیخوام جنوب شهر زندگی کنم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">لطفا راهنماییم کنید ممنون</span></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87" title="تعداد دیدگاه: 12 تاریخ:03/31" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">تغییر خونه برای روشن شدن اینده</a></font></div> text/html 2015-06-26T16:34:54+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک خواستگارام همه شاگرد مغازه و شاگرد اتوبوس و کارگر بوده اند http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3827 <div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">سلام.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">من دختر بیست و شش ساله ای هستم که در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل می کنم. قیافه معمولی دارم ولی اندامم و پوششم عالی است. حجاب و اصول دینی را رعایت می کنم. وضع مالی مناسبی هم دارم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">من سه مشکل دارم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">مشکل اول این است که خیلی کم خواستگار دارم. که تمام خواستگارهایم از من پایین تر بودند. من مغرور نیستم اما واقعیت را می گویم. خواستگارهایم همه دیپلمه و بیکار یا شاگرد مغازه و شاگرد اتوبوس و کارگر بوده اند. تازه همان ها هم از من ایرادهای سطحی می گرفتند و مرا پسند نمی کردند.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">مشکل دوم این است که خودم سعی می کنم با پسرانی که به نظرم مناسب هستند آشنا شوم. اما آنها به من پیشنهاد دوستی می دهند و از من رابطه نامشروع می خواهند. که به آنها جواب منفی می دهم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">مشکل سوم این است که مادرم مدام به من سرکوفت می زند و تحقیرم می کند. هر روز باید سرزنش ها و توهین ها و زخم زبان زدن هایش به خاطر ازدواج نکردنم&nbsp;را تحمل کنم. سرکوفت تمام دخترانی را که می شناسیم به من زده است. خواهرم هم از من کوچک تر است و عقد کرده است. در صورتی که همسرش اعتیاد دارد و زندان رفته است و شغلی هم ندارد. الآن هم با همسرش و خانواده همسرش دعوا و اختلاف دارد. او هم مدام به من سرکوفت می زند که تو ترشیده هستی و به من حسادت می کنی. اما چند مورد خواستگار هم به خاطر این که خواهر کوچکترم عقد کرده جواب منفی داده اند. و چند مورد را هم مادرم با حرفهای احمقانه ای که می زد باعث شد جواب منفی بدهند. البته من در خانه سکوت می کنم و احترام آنها را نگه می دارم و جوابشان را نمی دهم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای ازدواج کردن هر کاری هم توانسته ام کرده ام و می کنم. البته کارهای عقلانی و حلال.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">اما هر روز عذاب می کشم. فکر می کنم خداوند مرا فراموش کرده است. با این که کنار خانه خودش از او خواستم کمکم کند ازدواج کنم. از پیامبر در مسجد النبی هم خواستم. اما هر روز بیشتر ناامید می شوم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">شما بگویید چه کنم. دیگر درمانده شده ام.</span></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D9%86%D9%85" title="تعداد دیدگاه: 20 تاریخ:03/25" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">دوست دارم ازدواج کنم</a></font></div> text/html 2015-06-25T17:29:03+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک ترس از لو رفتن خواستگاری های سابق http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3826 <div style="text-align: justify;"><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">با سلام خدا قوت<br>من حدود سه ماه پیش رفتم اطراف شهرمون خواستگاری از اقوام نسبتا دور<br>که نه من پسندیدم و نه اون دختر با اینکه ما گفته بودیم به کسی نگید اومده بود یکی از زن های اقوامشون که خیلی از نظر چرب زبانی بالاست خبر کرده بودن که بیاد اونجا حرف بزنه واقعا هم حرف میزد این زن تو اقوام از حرفش میشه گفت حساب میبرن حالا من میخوام فرداشب برم خواستگاری دختری بازم از اقوام که نزدیک اون زن که گفتم خیلی روی حرفش حساب میکنن طی صحبت های که کردم با برادر عروس گفته ما مشکلی نداریم نه مادر نه دختر نه من چون خدایش شرایط من همون چیزی که اونها میخوان ولی باز میترسم اون خانوم خبردار که بشه بره بهشون بگه که جای دیگه رفته بوده خواستگاری بهش ندادن در صورتی که من نخواستم حتما تا حالا شنیدید طرف میره خواستگاری نمی پسنده میگن ما ندادیم نه اینکه خواستگاری رفتن کار اشتباهی هست نه میترسم بره بگه این پسر با این شرایط اونها دخترشونو ندادن حالا رفتم خواستگاری بگم که قبلا خونه این آقا رفتم نه من راضی بودم نه اونها ؟؟؟؟؟؟؟؟</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">با تشکر در پناه حق</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;<a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF" title="تعداد دیدگاه: 8 تاریخ:03/24" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; border-image-source: initial; border-image-slice: initial; border-image-width: initial; border-image-outset: initial; border-image-repeat: initial; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">می ترسم پای آن زن درمیان باشد</a></font></p></div> text/html 2015-06-24T17:27:37+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک ازدواج یک دختر دیابتی http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3825 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: jonbeshfont; font-size: 18px; line-height: 30.2072734832764px;">من یک دختر 24ساله هستم با مدرک فوق لیسانس شیمی 18ساله که دیابت دارم با یک پسر اشنا شده ام و قصد ازداج داریم اما بخاطر مشول دیابت مادر پسر رضایت ب ازدواج نمیدهد و ما در تصمیم خود مصر هستیم ب نظر شما چطور باید مادر را راضی کنیم</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: jonbeshfont; font-size: 18px; line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/18-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85" title="تعداد دیدگاه: 3 تاریخ:03/24" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-family: tahoma, Arial, Helvetica, Verdana, 'Bitstream Vera Sans', sans-serif; font-size: 12px; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">18 سال است مبتلا به دیابت شده ام</a></div> text/html 2015-06-23T17:25:48+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک خواستگارم میگه باید آرایش کنی و به خودت برسی! http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3824 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: jonbeshfont; font-size: 18px; line-height: 30.2072734832764px;">به نام خدا . پسری به خواستگاری من اومدن سه چهار جلسه صحبت کردیم .من دختری محجبه و به لحاظ ظاهری ساده هستم .ایشون توی همین چند جلسه چند بار بیان کردن که زن باید ارایش کنه و به خودش برسه و اینکه ایا شما اهلش هستید یا نه ! و من از این مساله ناراحتم .به نظرم بیان کردن این مساله چند بار توسط ایشون نشون دهنده پر رویی هستن و اینکه نگرانم اگر جواب مثبت به ایشون دادم بعدا بخوان مدام در رابطه با تیپ و ظاهرم به من ایراد بگیرن . بگید چطور برخوردی باهاشون کنم و چی بهشون بگم تا دیگه بحث اینجور مسایل پیش نکشن ؟</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: jonbeshfont; font-size: 18px; line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D8%B1%D9%88" title="تعداد دیدگاه: 36 تاریخ:03/23" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-family: tahoma, Arial, Helvetica, Verdana, 'Bitstream Vera Sans', sans-serif; font-size: 12px; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">خواستگار پر رو</a></div> text/html 2015-06-22T17:22:35+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک قاری قرآن هم ولم کرد و رفت http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3823 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">سلام وخسته نباشید. دختری 28ساله هستم که حدود دوسال پیش با یه پسری هم سن خودم به قصد ازدواج آشنا شدم در اوایل اشنایی من زیاد مایل به این طریق اشنایی نبودم ولی اصرارهای ایشون و اینکه میگفت من واقعا دوستت دارم و قصدم ازدواجه من هم کوتاه اومدم رابطه ی ما تقریبا یه سالی طول کشید تواین یه سال فقط دوبار همو دیدیم اونم با حضور خواهر من. من دختر مقیدی بودم ایشونم همینطور اهل نماز و قاری قران بود باور کنیدمن بیشتر به خاطر همین ایمانش جذبش شده بودم چون همیشه آرزوم بود یه همسر باایمان داشته باشم ناگفته نمونه ایشون یه سال قبل از آشنایی با من یه عقد ناموفق داشت و دختره درخواست طلاق داده بود و مهریه اش رو هم بخشیده بود اون دختر هم از یه خانواده ی مذهبی و روحانی بود این آقا میگفت دلیل طلاقشون به خاطر رفتارهای بچه گانه ی دختر خانوم بوده ولی راستش من ته دلم هیچوقت حرفشو باور نکردم چون به نظرم اگر رفتار دختر بچه گانه بود پس چرا خانواده ی دختر مخصوصا مادرش پیش قدم طلاق گرفتن دخترشون شده بود آخه هیچ مادری حاضر نیست الکی دخترش تو سن 25 سالگی بیوه بشه!!! خلاصه من هر وقت به این آقا میگفتم پس چرا خانوادتو درجریان قرار نمیدی میگفت پدرم مخالفه و میگه خودم باید برات دختر پیدا کنم چون یه بار ازدواج ناموفق داشته خانوادش بیشتر مایل بودن خودشون براش دختر پیدا کنن و این اقا تک پسر بود ولی میدونم اینا همش بهانه بود اگه پسری دختری رو بخواد پاش همه جوره وایمیسته به خدا من دختر بدی نبودم باایمان.پاک شاید زیادی ساده ام یا زود دلبسته شدم میگم همش به خاطر ایمانی که میگفت داره عاشقش شدم وقتی دید من دائم بهش میگم به خانوادت بگو تا دیگه بیشتر از این به گناه نیوفتیم پارسال بهم گفت برو به فکر زندگی و آیندت باش و خداحافظ. نمیدونید که من چه اشکها ریختم چقدر غصه خوردم ولی نمیتونم فراموشش کنم ماهی چند بار بهش پیام میدادم بهش میگفتم که من واقعا دوستت دارم اونم میگفت ما قسمت هم نیستیم نمیخوام اذیت شی دیگه بهم پیام نده باز بعد از یه مدت دلم براش تنگ میشد بهش پیام میدادم تا این چندهفته ی گذشته با بدترین لهن و توهین پیامم رو جواب میده حالم از این احساسم بهم میخوره دوست دارم از ذهنم از قلبم بندازمش بیرون اونی که اصلا لیاقت عشق پاک منو نداره همیشه سر نمازم نفرینش میکنم امیدوارم آهم روزی دامنشو بگیره خدا ازش نگذره هیچوقت حلالش نمیکنم... حالا اومدم از شما بخوام کمکم کنید تا حالم خوب شه. باتشکر.</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%9F" title="تعداد دیدگاه: 13 تاریخ:03/23" class="tooltip active" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(38, 127, 147); opacity: 0.8; text-align: right;">آیا او واقعا ایمان داشت؟</a></font></div> text/html 2015-06-21T15:19:40+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک معشوقم از ازدواجش پیشمونه http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3822 <div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">سلام همتون داستان&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%9F" rel="nofollow" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 30.2072734832764px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8;">عشق نافرجام&nbsp;</a><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">منو شنیدین .به کسی دل بستم که تموم معیارش واسه ازدواج کار و پول و شغل دولتی بود و در نهایتم رفت و با نظر خانوادش با یه دختری که کارمند دارایی بود و سه سال از خودش بزرگتر ازدواج کرد .</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">اوایل اردیبهشت بود که معشوقه ا رو دیدم اومده بود سراغم واسه گرفتن حلالیت&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">وقتی منو دید شروع کرد به گریه قرآن دادم دستش که دلیل اصلی ترکش رو بهم بگه&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">قسم خورد که بین من و نظر خانوادش مونده بود خانوادش میگفتن زن کارمند بگیر که از نظر مالی تامینت کنه&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">قسم خورد که نتونسته خانوادشو راضی کنه&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">الانم گویا از ازدواجش راضی نیست و میگه هرچی بهت گفتم یا هرکاری کردم دارم تاوانشو توی زندگیم میبینم و گفت 500تا سکه واسه مهریه و پنج قلم کالا و انداختن خونه پشت قباله ی دختر راهشو واسه طلاق بسته و به گفته ی خودش نه راه پیش داره نه پس</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">ازش پرسیدم من چی کم داشتم که منو ول کردی؟عیبم چی بود&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">در جواب بهم گفت زنم 5سال کار کرد ماهیانه دوتومن حقوقشه حقوقش از منم بیشتره داره ارشد میخونه مدرکش از منی که شوهرشم بیشتره&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">تو فقط از بقیه پول کم داشتی&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">من پر توقع بودم اون زمان و فکر میکردم زن کارمند بهتر از بقیه زن هاست اما بخاطر رضایت خانوادم پا رو دلت مجبور شدم بذارم&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">قبل دیدنش خیلی نفرینش میکردم اما بعد این که دیدمش خدامو شکر کردم که کسی بخاطر پولم نیومد سراغم فکرشو که میکنم من اگه باهاش ازدواج میکردم همش از نظر مالی تحقیر میشدم چون خانوادش شخص دیگه ای رو پسند کرده بودن همش سرزنش میشنیدم&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">خدامو شکر کردم تازه فهمیدم خدام دوستم داشت با اینکه هنوز یاد علی تو ذهنم میاد اما به خودم گفتم خدا رو ببین که چقدر دوستت داشت که نذاشت مثل خانواده ی علی فقط دنبال پول طرف باشی خدامو شکر کردم که منو تنها کرد تا با خودش خلوت کنم و درگیر همچین خانواده ای نشدم&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">واقعا &nbsp;خدا نجاتم داد .دلبستگی رو فراموش کردن سخته اما دیگه تموم زندگیمو دست خود خدا سپردم .خوب یا بدش دست خدا&nbsp;</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">چون میدونم بهتر از خودم صلاحمو میدونه و مواظبمه</span></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%AF" title="تعداد دیدگاه: 47 تاریخ:03/23" class="tooltip active" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(38, 127, 147); opacity: 0.8; text-align: right;">معشوقم برای حلالیت امد</a></font></div> text/html 2015-06-19T17:08:06+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک مگه قرار نشد به خدا اعتماد کنیم؟ http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3821 <div style="text-align: justify;"><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">اگه یادتون باشه اولین مطلبی که فرستادم،&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF" rel="nofollow" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 30.2072734832764px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8;">گفتم دلم شکسته</a><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">، چون یه نفر بعد از چند سال عهدی که باهام بسته بود رو شکست.خیلی باخودم ناله و زاری کردم، گریه های پشت سر هم وتو این مدت که نزدیک به یک ساله خیلی با خودم فکر کردم، فهمیدم صبر خدا خیییییلی زیاده، بعضی اوقات ما آدما خودمون یادمون میره که داریم دل نزدیکترین و عزیزترینمون که خدا باشه رو میشکنیم. مگه ما همیشه با خدا عهد نبستیم که هرچه واسمون خوبه قسمتمون کنه؟ مگه قرار نشد به خدا اعتماد کنیم؟ ما الان میبینیم یه نفر زیر عهدش میزنه چقدر ناراحت میشیم و دلمون میشکنه، اما حواسمون نیست که خودمون مدام داریم عهدمون رو با خدا میشکنیم و باعث ناراحتی خدا میشیم! خدا به ما میگه: مگه شما به من اعتماد ندارید؟ مگه قرار نشد صبر کنید تا آنچه مناسبتونه رو قسمتتون کنم؟ پس چرا زیر عهدی که با من بستید میزنید؟ هیچ وقت عهدمون رو با خدا نشکنیم تا با آرامش زندگی کنیم و با اینکار خدارو هم از خودمون راضی نگه داریم</span></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%85%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%85" title="تعداد دیدگاه: 17 تاریخ:03/21" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">ضربه خوردم چون عهدمو با خدا شکستم</a></font></div> text/html 2015-06-18T17:06:12+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک پدرم میگه نمی خواد روزه بگیری! http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3820 <div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">سلام.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">حدود 23 ساله به سردردهای مزمن میگرنی مبتلا هستم. کسانیکه با این بیماری آشنا هستن میدونن عوامل پیدایش و تشدید کننده آن چیست.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">چن سالی هست که ماه مبارک رمضان با روزهای طولانی تابستان همزمان شده؛ دو سال پیش به دلیل وجود همین سردرد، مجبور شدم &nbsp;بعضی روزها روزه ام را باز کنم؛ پارسال هم شرایط بسیار سختی رو گذروندم و برای اینکه بتونم روزه بگیرم تمام کارهامو تعطیل کرده بودم تا فشار شرایط باعث نشه روزمو بخورم. به هرحال پارسال ماه رمضان بدی را گذروندم.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">&nbsp;از بستگانم که دچار همین سردردها هستند و سالها روزه گرفتن، بدلیل مصرف داروهای مسکن و تحمل بی آبی و ... دچار از کار افتادگی کلیه و نهایتا دیالیز شدن. مدام هم بمن میگن حال ما رو نگاه کن و آینده خودتو ببین! از طرف دیگه پدرم یکماهی هست میگن راضی نیستم امسال روزه بگیری.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">سوال من اینه: با توجه به شرایطم آیا تکلیفی بر من هست؟</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">آیا پدرم میتونن اعلام نارضایتی کنن؟</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">&nbsp;التماس دعا</span></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85" title="تعداد دیدگاه: 1 تاریخ:03/21" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">پدرم راضی نیست روزه بگیرم</a></font></div> text/html 2015-06-17T17:03:02+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک مخالفت خانواده به خاطر شروط و شروط پدر عروس http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3819 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">سلام پسری ۲۱ ساله هستم و ترم ۵حقوق که با دختری که ۶ ماه از خودم کوچیکتره و همکلاسیمه بهم علاقمند شدیم و بعد یک سال و نیم دوسال تلاش بالاخره پدر دختر رضایت داد چون یکم اختلاف مالی بین دو طرف زیاده ولی از هر لحاظ چه مذهب چه اخلاق چه پوشش و برخورد یکی هستیم و بجز دور بودن شهر و اختلاف مالی مشکل دیگه ای بین خانواده ها نیستش... ولی خانوادم میگن که سربازی نرفتی و درست یه سال دیگه مونده و شرایط مالی نداری و به چه کنم چه کنم میوفتی... پدر دختر مورد علاقم رضایت داده ولی گفته باید زود بیاد چون دارم دخترم رو نگه میدارم تو خونه و هر خواستگاری براش میاد رد میکنم و انصافا خواستگار زیاد داره و اینکه شرط کرده که باید حداقل یه ماشین از خودش داشته باشه و بیاد و قراری که بین من و اون دختر هستش و خانوادشم در جریانن اینه که ۳ سال عقد باشیم و من برم سربازی و وارد بازار کار بشم و بعد ازدواج کنیم... خانوادم میگن که زوره که اون شرط رو گذاشتن و ما قبول نمیکنیم و دلایلی که گفتم ولی من شدیدا هم از لحاظ جسمی و هم روحی به ازدواج نیاز دارم و ایمان دارم که میتونم موفق بشم با این کار و ازدواجم... درضمن خانواده ی دختر گفتن که باید تو تبریز زندگی کنه دخترشون و منم از قبل تصمیمم بود که تو تبریز کار و زندگیم رو بنا کنم ولی خانواده ی من مخالفن باز و میگن نه توروخدا کمکم کنید خیلی دارم اذیت میشم و همه جوره زیر فشارم و سریع تر جوابم رو بدید یا یه کسی یا شماره ای معرفی کنید من باهاش تلفنی مشاوره بگیرم و حرف بزنم.... از این فرصتم فقط ۲ ماه مونده که پدر دختر بهم داده و پول عقد رو جور کردم و ماشینم تقریبا حل و تموم شدس ولی سایر مشکلات و رضایت خانوادم رو نمیتونم درست کنم... خواهشا کمکم کنید و زودتر جوابم رو بدید... ممنون...</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85" title="تعداد دیدگاه: 7 تاریخ:03/21" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">دو ماه بیشتر فرصت ندارم</a></font></div> text/html 2015-06-16T16:59:08+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک از ساعت ۵تا ۱۲شب در مورد مهریه چک و چونه زدن! http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3818 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">سلام ب گفته دیگران من یه دختر ۲۴سال خام و بی تجربه و پاک و مظلوم و ساده ام دختر بزرگ و فرزند اول از یه خانواده مذهبی ۶بهمن ماه پسر پسر عموی پدرم یکی از دوستان خانوادگیشونو واسطه کرد تا بامن اشنا بشه دوست خانوادگیشون با پدرم تماس میگیره و جلسه اول ما تو پارک بعد از تماس واسطه با پدرم انجام میشه پدر و مادرشون کاملا بی اطلاع بودن بعد از یک ماه اشنایی ب اصرار من و خانوادم ۶اسفند با خانوادشون برای اشنایی میان خونه ما و یه فرصت یکماهه و ۶فروردین برای خواستگاری میان خونه ما از ساعت ۵تا ۱۲شب در مورد مهریه چک و چونه بود بالاخره۴۱۴تا مادرشون تعیین کرد من از ایشون خواستم حق طلاق تحصیل کار و ۳دونگ خونه ای اضافه بشه ایشون همون شب در گوش مادرشون میگن پاشو بریم و نشون نزارین فرداش ب اصرار من یه فرصت دیگه بمن میدن با این شرط ک حرف خانوادشونو نزنم و مهریه ۳۱۳باشه و من قبول کردم ما خرید و ازمایش رفتیم و روز قبل از بعله برون و عقد پا پس میکشن ک دلیلشونم این بود ک مادر من گفتن میوه و شیرینی بعله برونو شما بخر بمن گفتن ک رسمتون اشتباهه منم گفتم باشه من میخرم اما ایشون رفتن ب مادرشون گفتن و مادرشون شب زنگ زدن ب مادرم ک شما مشکل رفتاری دارین و مادرمم گفتن شما مشکل دارین و دست شما درد نکنه و خداحافظ فرداشم پیام دادن ک ب خانواده من بی احترامی شده و من دیگه نمیخام منم گفتم باشه پس بیاین وسایلتونو بگیرین اونا هم از خدا خواسته همه چیزو تموم کردن روز ۱۲اردیبهشت متاسفانه ابروی من رفته و من بازنده این ماجرا بودم من واقعا دوسش داشتم حالا نمیدونم چیکار کنم واسطه هم فرستادیم قبول نکردن و خودم با خودش صحبت کردم چند تا دلیل اوردن اینکه مادرتون رفته جواب ازمایشمونو گرفته مادرتون همه جا خرج بعله برون با دختره اما شما گفتین با ما اینا دلایلش برای این جدایی بود حالم خیلی بده داغون شدم حرف و حدیث و نیش و کنایه و تهمت و تمسخر رهامون نمیکنه نمیدونم چطور میتونم برش گردونم چون واقعا دوسش دارم یا باید چیکار کنم بعد از ۱/۵ ماه هنوز ب یادشم از درس و کار و زندگی افتادم و ضربه سختو بزرگی خوردم</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); line-height: 30.2072734832764px;">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;</span><a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%88" title="تعداد دیدگاه: 3 تاریخ:03/20" class="tooltip" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(20, 121, 119); opacity: 0.8; text-align: right;">خواستگار بهانه جو</a></font></div> text/html 2015-06-15T16:56:04+01:00 moshaver-41.mihanblog.com علی ملک میشه به قیافه دختر زمان خواستگاری اعتماد کرد؟! http://moshaver-41.mihanblog.com/post/3817 <div style="text-align: justify;"><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">به تازگی به خواستگاری دختری رفتیم که از نظر ظاهری ایده آل من نیست. یعنی قیافه ای متوسط دارد و از نظر قد و هیکل کمی قدکوتاه است و کمی چاق که این موضوع باعث تردید من شده. یعنی با من 20 سانتی متر اختلاف قد دارند و خود من از نظر ظاهری تا حدودی متناسبم به گفته اطرافیان. از نظر رفتاری و خصوصیات اخلاقی هم کمی آرام به نظر می آید که باز ایده آل من پرانرژی بودن همسر آینده ام است نه خموش و خمود بودن. همچنین پدر خانواده و تعدادی از فامیلهای پدری وی دارای حسن شهرت نیستند و از اطرافیان شنیده ام که متاسفانه گاه شرب خمر میکنند.</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">خود دختر خانم و مادر و خانواده مادری شان بسیار محترم و دارای حسن شهرت بسیار هستند.</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">جایی میخواندم که (با عرض معذرت) قضاوتی که درباره زیباییهای ظاهری خانمها طبعا زمان خواستگاری با توجه به شرع و عرف صورت میگیرد نه زمان دیگر، با توجه به پوشش کاملی که دارند چندان صحیح و دقیق نخواهد بود.</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">از طرفی صحبت یک عمر زندگی است&nbsp; و به گفته مشاورین متخصص و متدین همه مسائل باید قبل از ازدواج با سختگیری کامل بررسی شوند و فداکاری و ندیدن برخی مسائل برای بعد از ازدواج است.</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">خواهش میکنم خانمها و آقایان، و مخصوصا آقایان متاهل در این باره بنده کمترین را راهنمایی بفرمایند.</font></p><p style="margin: 0px 0px 1.846em; padding: 0px; border: 0px; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: inherit; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">برای دیدن نظرات و شرکت در بحث اینجا کلیک کنید:&nbsp;<a href="http://www.jonbeshnet.ir/forum/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA" title="تعداد دیدگاه: 6 تاریخ:03/20" class="tooltip active" target="_blank" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; border-image-source: initial; border-image-slice: initial; border-image-width: initial; border-image-outset: initial; border-image-repeat: initial; outline: 0px; vertical-align: baseline; font-stretch: inherit; line-height: 20.1381816864014px; text-decoration: none; color: rgb(38, 127, 147); opacity: 0.8; text-align: right;">از نظر ظاهری ایده آل من نیست</a></font></p></div>